![]() |
![]() |
|
| بهار دل عاشق حتی تو خزون موندگار اونی که عشق و احساس تو قلبش جانداره مثل یک عکس که تو قابی رو دیواره |
|
سلام دوستان عزیز امیدوارم خوب باشین و با این غیبت چند ماه منو فراموش نکرده باشین. ابتدا عید فطر رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم که همه از این مهمانی بزرگ الهی بهرمند شده باشن و گناهاشون بخشیده شده باشه و دعاهاشون قبول باشه .این چهار روزی که از اون ماه زیبا و عزیز گذشته من یکی که خیلی دلم تنگ شده، دلتنگی واسه سحر بیدار شدنا و شبای احیا، دلتنگی واسه ی صدای اذان قبل افطار،دلتنگی واسه ی مهمانی های این ماه و سفره ی افطار،دلتنگی واسه فیلمای زیبایی که با خانواده مینشستیمو نگاه می کردیم و دلتنگ واسه ی برنامه ی زیبای ماه عسل. میدونم که هر کسی یه جوری دلتنگ این ماه خدا شده ...
من تو این مدتی که از شما دوستان عزیز دور بودم سراسر دلتنگی بودم، دلتنگ شما و وبلاگم که از تنهایی داشت دق می کرد، دلتنگ بچه های دانشگاه و... بالاخره ما هم فارغ التحصیل شدیم، جمعه 4/3/86 یک روز پر از خاطره بود، روزی که نتیجه ی تلاش ها و کوشش های 2 ماه ی بچه ها بود،روز جشن فارغ التحصیلی. گروهی از دوستان مسئولیت این جشن رو بر عهده گرفته بودن که منم این توفیق رو داشتم که با قبول کردن کارای کامپیوتری و تهیه ی کلیپ های دانشجویی و دانشگاهی این روز رو برای دوستانم پر خاطره کنم،اما نمیدونم چقدر موفق بودم. دوستان که با تمام سختیا و مشکلاتی که بود و تو جشنای دانشجویی هست مسمم تر از قبل کارای جشن رو پیگیری کردن. من تو این گروه از خیلیا خیلی چیزا یاد گرفتم. واقعا برای من روزای خوب و پر خاطره ای بود که هر وقت بر می گردم و به اون خاطرات نگاه می کنم چشام پره اشک میشه شاید خیلی از دوستان حرف منو تجربه کرده باشن و بفهمن، روزی که دیگه باید از دانشگاه، دوستان و استادایی خداحافظی کنی که 4 سال از عمرتو با اونا بودی، با اونا زندگی کردی و با هم خاطره ساختین. اون روز برای من یک روز تلخ و شیرین بود ... بعد از فارغ التحصیل شدن برای ما پسرا تازه اول سختی و مشکلاته، برای من که روزای سختیه. هم تو فکر ادامه ی تحصیل و فوق لیسانسم، که بهمن ماه امتحانشه، هم تو فکر سربازی و خدمت که تا برج 10 خودمو معرفی کنم و تو فکر همسر... خیلی کمبودشو حس می کنم، قبلا که دانشگاه بودم خودمو با دوستا و اینکه هنوز درسم تموم نشده مشغول می کردم و سعی می کردم که کمتر بش فکر کنم اما الان ... از اول مهر خودمو یکم مشغول کردم که زیاد بش فکر نکنم، تو دنیای بچه ها رفتم بچه های دبستانی خیلی دنیای کوچیک و زیباییه تو این مدت احساس می کنم دوباره کوچیک شدم، دنیای پاک بچه ها دنیای سادگی، صداقت و صافی و بی آلایشیه . هر روز از صبح ساعت 7 تا 12 تو اون سادگیم و باشون زندگی میکنم، نمی فهمم چطور زمان می گذره. اما وقتی میام خونه دوباره اول فکره. تا حالا شده یکیو دوست داشته باشی اونم دوست داشته باشه اما ندونین چقدر در آینده می تونین به هم کمک کنید!!!؟؟؟ خیلی سخته... اگه یادتون باشه آخرین پست درباره ی ازدواج صحبت شد و قرار به ادامه ی صحبت و بحث بود که من با اون مشکلایی که پیش اومد و کمیشو تنستم اینجا مطرح کنم و خیلیاشو نتونستم بگم به اونجایی رسید که دوستان ملاک های خودشونو برای انتخاب همسر مطرح کنن که در نظرات دوستان اصلا مطرح نشد. اگه واقعا می دونین این بحث، بحث خوبی نیست یا من اصلا خوب مطرح نمی کنم به من بگین که پروندشو ببندیم.
منتظرم...
خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:22 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| سخن دل |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ... راهی نروم که بی راه باشد ... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ... یادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چیز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نیست ... !!!
|
| آوای عاشق تنها |
|
|