![]() |
![]() |
|
| بهار دل عاشق حتی تو خزون موندگار اونی که عشق و احساس تو قلبش جانداره مثل یک عکس که تو قابی رو دیواره |
|
به نام خداوندی که عشق را آفرید سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین امروز حالم خرابه ، حسابی سرما خوردم و الان با تب و سر درد اومدم آپ کنم ، پس اگه یه چیزای چرت و پرت شنیدین زیاد به دل نگیرین
می خوام درباره ی هر یک از این بزرگوارها یه مطلب اونم به صورت خلاصه رو تذکر بدم چون همه ی شما از من بیشتر می دونین . اول شاید خیلیاتون بپرسین چرا من گفتم پیامبر رحمت ؟ می دونین چرا ؟ آخه اون تنها پیامبری بود که تمام اذیت و آزار قوم و اصحابشو تحمل کرد و قوم و اصحابشو نفرین نکرد و با مهربانی و صبر اونا رو تحمل کرد ، هممون شاید 300 بار فیلم محمد رسول الله (ص) را دیده باشین و خودتون اذیت و آزار قوم نادان و نفهمی مردم اون زمانو رو تا حدودی درک کرده باشین و براتون ملموس شده باشه . ولی درباره ی امام علم و تدریس و تحصیل یعنی امام صادق (ع) همین بس که بیشتر دانشمندان و مخترعان رو در مکتب خود پرورش دادن و چهرها ی درخشانی مثل جابر ابن حیان (پدر علم شیمی ) و هشام ابن حکم ( متفکر و متکلم معروف ) و ... را به عالم بشر معرفی کرد . امیدوارم قدر این زحمات و رنجهای رو بدونیم . من دیگه خیلی دارم سرفه می کنم و یکم دیگه اگه بیدار بمونم می دونم که همه با لنگ کفش ازم استقبال می کنن مرسی که منو با این حاله بدم تحمل کردین .
خدا نگهدار
یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:26 توسط مجتبی |
|
|
به نام خداوندی که عشق را آفرید سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین سال 85 با تموم نازو اشوش اومد . امیدوارم خوب دوستان نمی دونم قصه ی یه دخترک رو دنبال می کنین یا نه ؟ ولی من می خوام بعد از یه وقفه که به خاطر اومدن سال نو بود، ادامشو بنویسم ، پس امروز با قسمت سوم قصه ی یه دخترک اولین آپ سال 85 رو انجام میدم امیدوارم قسمت سوم : روزا مثل هم گذشت ، دخترک چاره ای جز دعا نداشت ، شبا اون بود و نیاز و آسمون ، اما دنیا واسه اون همیشه این جوری نموند . یه روزی که مثل هیچ روزی نبود ، یه فرشته ، یه کسی که مث هیچ کسی نبود ، با دو تا چشم نجیب ، که دل تموم آدما رو مبتلا می کرد ، با یه لبخند قشنگ و صورتی ، مث برگای گلای شمدونی ، با نگاهی که پر از عشق به یه چلچله بود ، اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد ، عوضش غصّه هاشو ازش گرفت . دخترک حالا دیگه تنها نبود ، اون حالا یه چیزی داشت ، که مث عروسکای بچه های همبازیش ، دیگه خریدنی نبود ، چون خدا اونو برای دخترک آورده بود . اسم قهرمان رویاهای سبز دخترک ، همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود ، همونی که دخترک با دیدنش دیوونه شد ، اسم بی نظیری بود ، ... شما می تونین حدس بزنین اسمش چی بود ؟؟؟ ادامه دارد ...
خدا نگهدار
یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 19:18 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| سخن دل |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ... راهی نروم که بی راه باشد ... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ... یادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چیز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نیست ... !!!
|
| آوای عاشق تنها |
|
|