تبليغاتX
بروبچ باند 007
بهار دل عاشق حتی تو خزون موندگار اونی که عشق و احساس تو قلبش جانداره مثل یک عکس که تو قابی رو دیواره

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین

به علت فرا رسیدن سال نو من قسمت سوم قصه ی یه دخترک رو در سال 85 ادامه می دم و امروز می خوام یکم درباره ی سال 84 و سال 85 صحبت کنم .

دوباره وقت خداحافظی رسیده اونم از سالی که 365 روز با ما بود و در شادی و غم ما رو همراهی کرد ولی ایندفه زیاد ناراحت نیستم که داره سال 84 میره و دلم نگرفته چون از چند ماه پیش خدا خدا می کردم که این سال تموم بشه .

ولی خیلی باید از سال 84 تشکر کنم ، چون خیلی درسا به من داد . از قدیم گفتن رفیق آدم کسییه که بعضی وقتا هم اگه لازم باشه بگریونتت نه همش باعث خندت باشه .

آخ اسم رفیق اومد و یاد تجربیات سال 84 افتادم ، افرادی که اصلا روشون حساب باز نمی کردم حسابی در رفاقت کم نذاشتن و در شادی ها و غصه های من خودشونو سهیم کردن ، ولی دلم می سوزه که رو اونایی که حساب باز کرده بودم حسابی پشتمو خالی کردن و اگه اون دوستای دل سوزم نبودن یه جور می خوردم زمین که دیگه فکر نکنم می تونستم بلند شم ، البته قبل از همه ی اونا خدا به من خیلی کمک کرد .

چقدر خوبه ما بشینیم و رو اتفاقات ، ماجرا ها و اعمالمون تو سالی که گذشت یکم فکر کنیم. چون به نظر من یه درس و تجربه باعث می شه که دوباره از یه سوراخ مار گزیده نشیم و کمتر در جا بزنیم و سال جدید رو با پختگی و با تجربگی شروع کنیم .

ما باید اینو باور کنیم که این ما هستیم که اتفاقات و ماجرا ها رو بوجود می یاریم ، حالا چه خوب چه بد ، و این ما هستیم که سرنوشت خودمونو رقم می زنیم . ما دقیقا مثل آدمکایی هستیم که رو صحنه ی زندگی داریم بازی می کنیم حالا اگه بد بازی کنیم باعث می شم که صحنه ی نمایش زندگی زیبا و جذاب نشه و اگه خوب بازی کنیم که دیگه معلومه . پس ما باید اول خودمون بخوایم که ادمکای موفق نمایش زندگی باشیم و برای این خواسته ی خودمون تلاش و برنامه ریزی کنیم ، چون واقعا زندگیه این دوره زمونه بقدری پیچیدست ، که اگه برنامه ریزییه خاصی و تکنیک استفاده از زمان رو نداشته باشیم حسابی تو گرداب پیچ در پیچ زندگی فرو میریم .

 خوب دیگه بیشتر از این سرتونو درد نمی یارم ، چون می دونم همه ی اینارو خودتون می دونین .

تحویل سال نو امسال یه حال و هوای خاص خودشو داره آخه علاوه بر این که وارد سال جدید می شیم با اربعین لاله های گلگون کربلا متبرک شده .

 در هنگام تحویل سال نو که سر سفره ی هفت سین نشستین و دستاتونو بردین بالا و دارین دعای سال نو رو می خونین ، نه برای من ، بلکه برای موفقیت و شادی جوونای ایران زمین دعا کنید .

 منم به نوبه ی خودم سال نو و بهار دل و طبیعت به شما و تمام جوونای ایران زمین تبریک میگم ؛

همچنین اربعین حسینی و چهلم پر پر شدن لاله های کربلا رو به شما تسلیت می گم .

امیدوارم  که سالی سرشار از موفقیت و شادی برای خودتون و خانوادتون باشه .

 

 کوچیکه همه ی جوونای  ایران زمین <<< مجتبی >>>

 

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار

 

یاعلی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط مجتبی | 

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین

امروز اومدم بدون مقدمه قسمت دومو بزارمو برم 

دخترک دیوونه بود ، دیگه طاقتش مثه عمر گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود .

یه شب نیلی و شفاف ، تو یه پاییز قشنگ ، وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن ، دخترک دستشو برد به آسمون با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن ، با خدا غرق تمنّا شد و راز .

وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ ، با دو تا باله طلایی و یه پروازه لطیف ، از رو  آسمونه آرزوش گذشت . دخترک عاشقه عاشق شد و بعد چند تا قطره اشکه پاک ، لبای غنچه ی آرزوشو تر کرد و گذشت . دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه ، یه روزی مثله یه رویای عجیب میاد و رو غصّه هاش خط می کشه ، مشقای صبرشو امضا می کنه ، زبونه فرشته های عاشقو یادش می ده ، اما اون چه شکلیه ؟؟؟

دخترک همیشه با گفتنه این سئواله سخت ، خوابو از چشمای غمزدش می روند .

آدمای سرزمین دخترک ، همشون بنفش و قهوه ای بودن ، شایدم یه دسته شون خاکستری، مثله غم وقتی رو برفای زمستون می شینه ، امّا دخترک خودش چه رنگی بود ؟؟؟

هیچ کسی جوابه این معمّا رو بلد نبود .

دخترک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد ، دخترک تو بازیا همیشه داوری می کرد ، دخترک دوستی نداشت ، شایدم داشت و اونا رو دوس نداشت ، آدمه عجیبی بود ، عاشقه چشمای خیس و دلای ابری و پاک ، که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون ، اما دوره راهشون .

دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی ، مثه الهام از مسیره انتظارشون گذشت  ، نذارن بازم بره ، بگن اینجا یه کسی پشته چند تا دره بسته زیره این سقفه کبود عمریه منتظره وروده یه مسافره .

ادامه دارد ...

 

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار

 

یاعلی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:12  توسط مجتبی | 

 

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

مقدمه

بعد از مدت ها که دور هم جمع نشده بودیم ، امروز( جمعه 12/12/1384 ) جاتون خالی با خانواده رفتیم باغ ، بد نبود خودش یه تنوع بود . خلاصه منم از خونه 2 تا از کتابای مریم حیدرزاده رو برداشتم با خودم بردم ، که تو ماشین یا وقتی بی کار شدم و حوصلم سر رفت ، بخونم . اینو تو پرانتز میگم قبل از اینکه برم جلدشونو با روزنامه گرفتم که یدفه دخترای فامیل نبیننو تیکه بندازن . خوب همه ی اینارو گفتم که بگم تو باغ وقتی داشتم کتاب ( من او نداریم ) می خوندم درسته که همش قشنگ و دل نشین بود ولی یکیش خیلی به دلم نشست چون یه جوری داستان عشق هممون بود و خیلی قشنگ داستان عاشق شدن یه دخترک توصیف می کنه ، البته عشق دختر و پسر نمیشناسه هر کسی می تونه خودشو جای دخترک بزاره . این مطلب یکم طولانی بود به خاطر همین من تو چند قسمت براتون می نویسمش . امیدوارم که خوشتون بیاد .

 

قصّه ی یه دخترک

 

یکی بود یکی نبود ، یه خدا بود و یه دریای کبود ، که همه بهش می گفتن آسمون ، یه زمین بود و یه شهر و یه غریب ، با یه جاده که مسافری نداشت .

توی این شهر غریب ، زیر سایه ی دو تا بیدِ بلند ، که هنوز مجنونِ مجنون نبودن ، یه کسی شاید مثِ یه دخترک ، همیشه دنبالِ گمشدش می گشت .

امّا اون گمشدشو ندیده بود ، شدّتِ غصّه غروبا ، یه چیزی مثلِ بلور، لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت .

گونه هاش از غمِ اونی که نمی دونست کیه ، خیسِ بارون می شدن .

چند تا پاییزم گذشت و هنوز دخترکِ قصّه ی ما مات و مبهوت و اسیر نگاهش به جادّه بود و دلش می خواس یه روز بپرسه از پرستو ها که مسافرش همون که ، امّا دخترک نشونه ای نداشت .

نمی دونست اونی که قراره از راه برسه با چشاش چند تا گلِ مریمو جادو می کنه ؟

با نگاش به قلب چند تا شاپرک تیر می زنه ؟ شبنمو از چشای چند تا غریب پاک می کنه ؟ آیا اصلا اون میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه دارد ...

 

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار

 

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18:9  توسط مجتبی | 

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

امروز بعد از مدتی آپ نکردن اومدم که مطلب بنویسم ولی هرچی فکر کردم که درباره ی چی بنویسم فقط این مطلب به ذهنم رسید :

اونم اینه که اصلا هدف شما از وبلاگ نویسی چیه ؟ مطمئنا هر کدوم از شما دوستان یه علتی برای این کار زیبا داره و هیچ کس همین طوری و برای هدر دادن وقت وبلاگ نویس نشده چون خیلی کارای بهتر وجود داره که با اون وقت کشی کرد البته بعضیا برای وقت تلف کردن میان ولی زیاد دوام نمی یارن و خسته میشن و کلا بی خیال میشن .

پس حالا که بعضی از دوستان زحمت می کشن و با فکر و احساسشون و از روی هدف خاص مطلب می نویسن چرا ما نظر سازنده و از روی فکر و احساس ندیم .دوستان به نظر من اصلا هدف وبلاگ و وبلاگ نویسی هم فکری ، هم دلی و هم دردی با دوستان خودمونه ، پس بیایم با نظرات سازنده ی خودمون به دوستانمون دلگرمی بدیم . این حرفا رو اول به خودم میگم و بعد به عنوان تذکر به شما دوستان عزیز ، چون شما همتون این چیزا رو بهتر از من می دونید و خیلی بهتر از من رعایت می کنید .

خیلی دوست دارم جواب شما رو نسبت به سئوال اول حرفام بدونم ، اگه بگین خیلی خوشحال می شم .

مطلبه زیرو به یاد دوست قدیمی عزیزم (a..l) که یه 3 ، 4 ماهی ازش بی خبرم و این مطلبو برام نوشته می زارم هم اینکه به یادش باشم ، هم اینکه انشاء الله لذت ببرین . امیدوارم هر جا که هست شاد و سر بلند باشه ، همچنین شما دوستان عزیز .

ای جوان :

تو ميداني و همه ميدانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .تو ميداني و همه ميدانند که شکنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني کشيدن بخاطر تو و رنج بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ زندگي من است ، از شادي تو ست که من در دل ميخندم ، از اميد رهائي تو ست که برق اميد در چشمان خسته ام ميدرخشد و از خوشبختي تو ست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس ميکنم . نميتوانم خوب حرف بزنم ، نيروي شگفتي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان کرده ام ، درياب! دریاب!

من تو را دوست دارم .همه ی زندگيم و همه ی روزها و همه ی شبهاي زندگيم ، هر لحظه از زندگيم بر اين دوستي شهادت ميدهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند . آزادي تو مذهب من است ، خوشبختي تو عشق من است ، آينده تو تنها آرزوي من است .

خدایا :

به هرکه دوست ميداري بياموز که :

عشق از زندگي کردن بهتر است .

وبه هرکه دوست تر ميداري بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر !

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار 

  

یا علی  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 8:46  توسط مجتبی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
سخن دل
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ... راهی نروم که بی راه باشد ... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ... یادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چیز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نیست ... !!!

دفترچه ی خاطرات
مهر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
دوستان همدل
بهترین سایت برای مستقیم کردن لینک رپیدشر و ...
دانلود برنامه
دانلود بازی از نوع خفن
دانلود موزیک mp3
سمیه
بچه های با صفا
سکوت شبانه
یادگار شاپرک ها
سارا خانوم(titan007)
حرفهای نگفتنی من
دل نوشــــــــتــه
تنهایی
نامه های عاشقانه
قلبهای شکسته
آوای عاشق تنها


به دنبال عشق گمشده

 


مشخصات شما

IP

Bande007

وضعیت در یاهو



Moji_ss_007

رد پای دوستان

  

همدلی